خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چالهی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبیدا این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگماردهاند؟»
گفت: «میدانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم !
وبلاگ " ابلهی که همه چیز میدانست " پس از مسدود شدن از طرف سایت بلاگفا به آدرس زیر منتقل شد لطفا به دیگران نیز اطلاع دهید
این وبلاگ بر طبق بی قانونی فیلترینگ به آدرس زیر
منتقل گردید ! لطفا به دیگران نیز اطلاع دهید !
شرکت ارتباطات دیتا و جانشینان خداوند بر روی زمین

... و ابله بزودی فکری به حال خودش خواهد کرد !
